5 سال و یه هفته پیش حسین درخشان که این روزها خیلیها به خاطر حرفها و کارهاش به خونش تشنه هستن مهمترین کار زندگیش رو با نوشتن راهنمای وبلاگ درست کردن روی بلاگاسپات انجام داد و خیلی سریع کلی ٱدم رو به خودش مدیون کرد که یکی از اونها من هستم. من همون روز راهنماش رو خوندم ولی یه هفته فکر کردم اسم وبلاگم رو چی بذارم و چی توش بنویسم ولی آخرش هنوز هم نه میدونم چی میخوام بنویسم نه دلیل درست و حسابی برای اسم وبلاگم دارم نه زیاد ازش راضیم ولی چه وبلاگم به درد بخور باشه چه نباشه چه اسمش مزخرف باشه چه نباشه یک ششم کل زندگی منو به شدت تحت تاثیر قرار داده و واقعاً نمیتونم حدس بزنم که اگه وبلاگ نبود الان کجا ایستاده بودم.
این دو تا نوشتهی
پژمان و
خورشیدخانوم دربارهی سالگرد تولد وبلاگشون برای من خیلی نوستالژیک بود. نمیدونم چرا امسال بیشتر از چهار تا جشن تولد قبلی دارم به این موضوع فکر میکنم. بعضی سالهااین سالگرد رواصلاً به کل فراموش میکردم ولی امسال از دو هفته قبل داشتم روزشماری میکردم!
خب پس حالا که جشن تولد وبلاگم امسال برام اینقدر جدیه باید یه کادو هم به خودم بدم. جشن تولد بدون کادو که فایده نداره!
وبلاگ نوشتن و خوندن و گشتن تو اینترنت وقت خیلی زیادی ازم میگیره. بارها شده که اومدم که یه ایمیل جواب بدم و برم پی کارم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم ساعتهاست که پای کامپیوترم و از این وبلاگ به اون وبلاگ و از این سایت به اون سایت رفتم و خلاصه کلی وقت تلف شده. شاید خیلی چیزها از اینترنت و وبلاگها یاد گرفته باشم و چیزهای زیادی از جمله کلی دوست و آشنا (و البته دشمن نیز هم) پیدا کرده باشم ولی خب خیلی چیزها هم هست که تو اینترنت پیدا نمیشه و اگه بشه هم به هر حال اصل جنس نیست. احتمالاً دیگه روشنه کادوی تولدم قراره چی باشه. بهش تو سانسکریت میگن تاپاس. یعنی صرفنظر کردن و قربانی کردن عادتهای فسیل شده برای به دست آوردن چیزهای دیگه.
از این به بعد برای مدتی که هنوز نمیدونم چه قدر طول میکشه احتمالاً نه وبلاگ مینویسم نه میخونم نه زیاد تو اینترنت چرخ میزنم. البته شاید گهگاه یه سری این دور و بر بزنم ولی تصمیمم اینه که دیگه تا حد امکان به مودم گرامی زحمت ندم.
باشد تا رستگار شوم.